آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پی ام
ما
پناهجویان ِ در وطنکه هر روز
در تنهایی
حلق آویز می شویم
ما
بردگان ِ به حراج گذاشته ی زندگی
که در سکوت
به صدای زنجیر های داغ خورده بر دل هامان
خیره می شویم
ما
سرزمین اشغالی ِ تو ایم
کرانه ی بی فروغ ِ باختر
جایی حوالی نوارِ خون به جگر ِ غزه
که هر روز اخبار سانسور شده و دروغینی
با لامپ ِ سوخته ی مسنجر
به سمع و نظر ِ تو می رسانیم
شنوندگان عزیز
شنونده ی عزیز تر از جان
توجه فرمایید
خونین شهر
شهر ِ بغض و دلتنگی و هجرت
شهر ِ بی تو
...........
همچنان در بند و اسیر است
برگ بیست و پنجم یک سر رسید قدیمی ...
دست بردار ...
دست از دلم بردار ! کار دارم ! باید بروم با درخت های خیابان ولیعصر عکس یادگاری بیندازم . عکس یادگاری برای گواهی فوت لازم است . نمی دانستی ؟! باور کن ! باید سندی داشته باشیم تا ثابت شود کمی زنده بوده ایم . و بعدش مُهر قرمز و پانچ ! ...
لعنتی ! بچه که بودم پانچ شگفت انگیز ترین اختراع بشر بود . برگه های کاهی روزنامه های زنده باد_مرده باد و قطعنامه های شش و نُه دار ؛ گردالی های یک اندازه ای می شدند و مثل نقل پخش می شدند وسط عروس و داماد بازی ِ ما . هیچ وقت یاد نگرفتیم کِل بکشیم . وسط تمرین ِ لی لی لی لی , بلند گوی زمخت مسجد از دستمان کلافه می شد و آژیر قرمز می کشید . ما خفه می شدیم . عروسی نکرده بیوه می شدیم . عروسک ها مان بی بابا می شدند . زیر پله و وسط خاک و آوار و شیون و شب ادراری و سلطان و شبان ِ سیاه و سفید و هاچ ِ بی مادر و بچه های کوه آلپ ِ در به در ؛ قد می کشیدیم .
آن قدر تند و دستپاچه قد کشیدیم که نفهمیدیم چطور شد !؟ آخر هم کِل کشیدن را یاد نگرفتیم . از مُهر قرمز و شناسنامه ی پانچ شده متنفر شدیم ... مرگ بر پانچ !
دست از سرم بردار ! کار دارم ! باید بروم کپه ی مرگم را بگذارم و خواب ببینم بابا دست هاش را از توی خواب دراز می کند و به زور می قاپمشان . سرد است . نمی دانم چند درجه زیر صفر ِ زندگی ... !؟
اخم می کند که : دیدی گفتم ؟ می خندم که : نه ! چیزی نیست . چیزی نیست . باید بیدار شوم و بدوم و اکسیدان و رنگ شماره ی اِن هفت بخرم و موهایم را مشکی کنم و زیر باد گرم سشوار دوباره خوابم ببرد و روبروی چشم هایش چرخ بزنم که : ببین ! پیر نشدم . پیر نشدم . باز هم به خوابم بیا ! خب ؟
دست بردار ! کار دارم ! مداد سیاهم را گم کرده ام . باید یک عالم کاغذ سفید دور خودم بچینم و هی نگاهشان کنم که یعنی : نوشتم ! نقطه . ته خط ! بعد کاغذهای سیاه شده را دسته کنم و بیندازم روی کولم و ببرم همان انتشاراتی که پروانه اش را با بال های مصلوب قاب کرده اند به دیوار .
یهودای نشسته پشت میز می گوید : اینها سفیدند خواهرم ! نمی شود چاپ کرد ! ... از بوی گلاب کلماتش دلم آشوب می شود . بالا می آورم روی برگه ها که یعنی : من خواهر تو نیستم ! می گوید : استغفرالله ... ! برگه های سفید , استفراغ , حاملگی نامشروع ... .
"عمار,عمار - حیدر" اش را می گذارد توی پهلوی چپم . آه نمی کشم . بچه سقط می شود و ... تمام !
________________________
پ.ن :
بویینگگگ ! سیم سُل پاره شد ! می خواستم بزنم : " ... ناله سر مکن ! " ... نشد !
یادم هست ...

هوا ... بوی جنایت می داد .
یادم هست می دویدیم و برمی گشتیم و سرک می کشیدیم و می ترسیدیم از هیاهوی آن دورها .
هوا مه گرفته بود...
هوا بوی جنایت می داد ...
درخت های پیر پارک دانشجو روی زانو خم شده بودند .
یادم هست دلم بی قاعده شور زده بود .
بند کفش هایم مکرر باز شده بود .
به کوچه ی بن بست خورده بودیم .
گم شده بودیم .
مثل اسب شلاق خورده دویده بودیم .
یادم هست ...
یادم هست هوا بوی جنایت می داد .
بوی خون دلمه بسته ...
یادم هست تا نیمه های شب گوش به پنجره چسبانده بودم و همهمه دست از دلم بر نداشته بود .
هیاهوی مبهم ِ شب های هفتاد و هشت و هشتاد و هشت داشت به حاشیه ی خاموش ِ خیابان کشیده می شد .
یادم هست کابوس تو دست از سرم بر نداشته بود ...
آمده بودم کنج خیال سوله های تنگ و تاریک و نا آشنا و موهایم را روی کبودی صورتت پریشان کرده بودم .
هرشب با قطره ای آّب توی مشت , دویده بودم و روبه رویت نشسته بودم و خشکی لب هایت را مشق بریل کرده بودم .
برایت نان تازه , ته ِ خالی جیب هایم پنهان کرده بودم .
یادم هست چشم بسته بودم و در به در ِ اوهام ؛ لباس پاره پاره ات را چنگ انداخت بودم .
ناتوان و مستاصل سپر ِ تن ِ خسته ی زیر چکمه هایت شده بودم
یادم هست ...
آخ یادت هست ؟؟؟
یادت هست زیر گوشت چند بار گفته بودم ببخش ؟
بخشیدی ؟
یادم نیست چرا دویده بودم و دستهایت را روی داغی آسفالت جا گذاشته بودم !
دست هایت را جای من گرفتند ؟
روی زمین کشیدند ؟
بردند ؟
حالا کجایی ؟
کنج دل گرفته ی خانه ؟
کنج غربت و دور از خانه ؟
کنج قطعه و ردیف ِ ... ؟
...
تب
_ خب ... گفته بودی وبلاگ داری ؟
: نه ؟
_ نداری ؟
: نه !
_ قبلا هم نداشتی ؟
: نه !
_ جی میل داری ؟
: نه !
_ آدرس ای میل ات رو بنویس !
: ...
_ آدرس وبلاگت چی بود ؟
: ندارم !
_ ایمیلت رو دوباره بخون !
: ...
_ جی میل ات رو هم دوباره بگو !
: ندارم ... گفتم ندارم !
_ آدرس وبلاگ جدید یا قبلی ؟
: ندارمممم ...
_ چرا جی میل نداری ؟
: دوست نداشتم
_ پس چند تا ایمیل داشتی ؟
: یکی !
_ چند تا وبلاگ داشتی ؟
: نداشتمممم ...
_ گفتی فیلتر شده بودی ؟
: نه ... نهههه
_ صداتو بیار پایین ! ... حالا بگو اسمش چی بود ؟
: تب ... تب ... تب دارم ... ولم کنید ! ولم کنید !
...
